تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

نظر بدهید بعدا بروید !

سلام

نترسید هنوز نفس می کشم !!

می بخشید که دیر آپ شدم . شرمنده کلی این روزها سرم شلوغه .

یک سوال : کدومتون موفق شدید که افتتاحیه جام جهانی را ببینید ؟

من که کلی ضد حال خوردم . به قول دادش کوچیکم که آدم بره زیر دریا آتش روشن کنه ولی ضایع نشه !

چون حدود ۷ ماه بود که آپ گریت نشده بودم  نتونستم ببینم . همش می نوشت فاقد آوا و ویدئو !

شماهایی که دیدید از کدوم شبکه دیدید ؟ شبکه های آلمان که مرده بودند نشون بدن . همش سریال پزشک دهکده ! آخه این ژرمن ها از پزشک دهکده خسته نشدند ؟

راستی امشب تیم ملی کشورمون بازی داره . امید وارم حداقل یک تساوی بگیریم از مکزیک (چرا تساوی ؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:54  توسط مهتاب  | 

در نظر خواهی پست قبلی آقای عباسپور از علاقه مندی های من مطلبی نوشته بودند که من خیلی خوشم آمد که فکر می کنم برای شما هم جالب باشه .

... امیدوارم تو فصل زمستون توی جنگل در حالتی که به آوازهای شجریان و گلپا و ایرج و هایده گوش می دی و از پرشیای مشکیت به گل های سرخ کنار جاده و ماهی های رودخونه نگاه می کنی و خاطره ی خوش برنده شدن همزمان دو تیم فوتبال آ ث میلان و پرسپولیس رو که بعد از نمره ی بیست شیمیت شنیدی رو توی ذهنت مرور می کنی و همینطور بعد از خوردن یه ناهار خوشمزه فسنجون و یه پرتقال آب دار, بتونی بازم فیلم های کلاه قرمزی و پسر خاله رو ببینی و توی یه موفقیت سینمایی دیگه پرویز خان پرستویی شریک بشی و یه طرح زیبا از زندگیت بکشی...

من یک پسر عمه دارم که همیشه می گه " هیچ وقت به ثروت کسی نباید حسرت خورد ولی به علمش باید حسرت خورد " من هم به این علم و ادبیات آقای عباسپور حسرت می خورم . اگر اشکالی هم در نوشته هایشان باشد که نیست . همین نوشتن در یک نظر خواهی که خیلی با سرعت انجام می شود جای تحسین دارد . ممنونم از تمامی عزیزانی که با نوشته هایشان به من تحرک می بخشند .

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:55  توسط مهتاب  | 

نام : مهتاب   نام خانوادگی : سبحانی      متولد : ۱۴/۴/۱۳۶۲      وضعیت : مجرد     شغل : طراح

غذای مورد علاقه : فسنجان                                         میوه مورد علاقه : پرتقال

رنگ مورد علاقه : سرخ                                               علم مورد علاقه : شیمی

ورزش مورد علاقه : فوتبال (بیننده)                                تیم مورد علاقه : آث میلان - پرسپولیس

شاعر مورد علاقه : سهراب سپهری                               گل مورد علاقه : گل سرخ

جانور مورد علاقه : ماهی                                            ماشین مورد علاقه : پرشیا مشکی

بازیگر مورد علاقه : پرویز پرستویی                                فیلم مورد علاقه : کلاه قرمزی و پسر خاله

فصل مورد علاقه : زمستان                                         طبیعت مورد علاقه : جنگل

خواننده مورد علاقه : استاد شجریان ، استاد گلپایگانی ، استاد ایرج و مرحوم هایده

و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:22  توسط مهتاب  | 

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

چند روزیه حوصله ندارم . مثل اینکه چیزی را گم کردم و سردرگم موندم . چیرزی را گم گردم ولی نمی دونم چی گو کردم . این روزها بیشتر شعر و غزل می خونم . حضرت حافظ ، هشت کتاب اثر سهراب سپهری

خیلی شعر های سهراب را دوست دارم . بعضی اوقات حسودی می کنم نسبت به سهراب . من که شعر هایش را می خونم کلی صفا می کنم . خوشا به حالش یک عمر با عشق زندگی کرد . خدا رحمتش کند .

یک خبر هم دارم که برای خودم خیلی خوشحال کننده بود . نمی دونم برای شما هم خوشحال کننده باشه یا نه . اگر دوست داشتید با خبر شوید بگویید تا در پست بعد بگوئم . ( سحر خیلی دوست داره خودش این خبر را بنویسه پس منتظر سحر باشید )


یکی از دوستام عاشقه و ... این مطلب را برای اون می نویسم :

من چون یک بیمار هستم و سرطان خون دارم و هر لحظه احتمال مرگ دارم به همین دلیل نگذاشتم کسی عاشق من شود و دل به من ببندد . هیچ گاه هم قصد ازدواج ندارم .
پارسال یک پسر جوان خوش تیپ و خوب به من پیشنهاد ازدواج داد من هم خیلی ازش خوشم اومده بود ولی چون سرطانی هستم عشق بین من و اون با اشک اتمام یافت .
اشتباه من این بود که دیر بهش گفتم که من سرطانی هستم و گذاشتم که عاشقم بشه . هنوز هم اشک های پاکش از یادم نرفته . البته من هم دیر فهمیدم که عاشقم شده . امید وارم که منو ببخشه . خوش بختانه اون با یک دختر زیبا نامزد کرده و من خوشحال شدم که خوش بخت شد .
تو که اول جوانی هستی . از چی ناراحتی . نگران نباش می تونی عاشق باشی ولی من ...
تو که اینجوری ناراحتی پس من باید چه کار کنم . حتما باید خود کشی کنم .
خوب فکر کن و باهاش بشین صحبت کن . یکمی هم کوتاه بیا تا اون هم کوتاه بیاد .

( من هیچ قصدی ندارم در زندگی تو دخالت کنم . اگر نوشته هایم بوی دخالت می داد منو ببخش )


از این به بعد همه پست ها را اینگونه آغاز می کنم . با یک جمله ، شعر و ... 

حال جمله بالا را از زبون خود توصیف کنید و برای من اگر دوست داشتید بنویسید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:48  توسط مهتاب  | 

دیگه نمی شه از خونه امد بیرون از بس که هوا گرم است . هوای گرم ، آلودگی هوا ، مانتو مشکی که زیر آفتاب نمی شه دست بهش زد حالم دیگه بد می شه وقتی زیر آفتاب می مونم . دیگه نمی دونم چی کار کنم دارم دیونه می شم . ای کاش می تونستم مهاجرت کنم و برم به اطراف تبریز ارومیه اردبیل تا از دست این گرما راحت باشم . دیگه باید برم بخوابم خیلی خسته شدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:12  توسط مهتاب  | 

روز جمعه برادر کوچکم آقا مهرداد با مدرسه رفته بود اردو به کاشان . وقتی عکس ها را دیدم یاد یک موضوع افتادم که کلی ناراحت شدم . وقتی عکس آرامگاه مرحوم سهراب سپهری را دیدم اشکم درآمد . اخی شما بگید وقتی تو این کشور یک آخوند می میره چه آرمگاه مجللی براش می سازن ولی برای سهراب سپهری حتی یک سنگ زیبا و خوب نساخته اند . واقعا برای این کشور متاسفم که چنین رفتارهایی را دارند . 

سهراب سپهری

 به سراغ من اگر می آئید

 نرم و آهسته بیائید

 مبادا که ترک بردارد

 چینی نازک تنهایی من

 سهراب سپهری

حالا به من احساسات خودتون را بگید . خواهش می کنم که هیچ سخنی را از من دریغ نکنید .

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:39  توسط مهتاب  |